میدانید آقایان؟ آقایانی که هیچوقت صدای من و امثال من به گوشتان نخواهد رسید؟
اگر آمده بودید و گفته بودید برای داشتن تصویری باشکوه و حیرتانگیز از تشییع آقای شهید، برای حفظ جان و سلامتی خودتان، برای کور کردن چشم دشمن، برای بستن دهان بیوطن داخلی و خارجی و برای هزار دلیل و بهانه موجه یا حتی ناموجه، حتی حتی حتی اگر برای هم نگفته بودید و فقط گفته بودید مردم ایران! از ۵ صبح تا بامداد دوشنبه ۱۵ تیر خیابانهای تهران را خالی نکنید، در حالیکه مسیر تشییع فقط و فقط از خیابان آزادی تا میدان آزادی است خدا را شاهد میگیرم، همین مردمی که پای همه قصه غصههای نظام و انقلاب ماندند، همین مردمی که ۱۲۰ و اندی شب است روز و شب و وقت و بیوقت کف میداناند، همین مردمی که هرچه صلاح دانستید کردید و خم به ابرو نیاوردند... کارگروه تشکیل میدادند، تقسیم کار میکردند، خیابانخیابان و محلهمحله را بین خودشان تقسیم میکردند و تمام راههای اصلی و فرعی را قرق میکردند تا آنچه مقصود خسروان است و صلاح مملکت، تحقق یابد.
منی که الآن بغض کردم و دارم این جملهها را مینویسم، از اولش هم به خودم وعده نداده بودم کاروان تشییع را مشایعت کنم. برای من همین دو تا تاول روی انگشتم که از تراشیدن مدادرنگیهای غرفه کودک درآمده، لبخندهای محمدحسین و علی و معصومه وقت کارتبازی، بایبایِ هدیه زهرای پاکستانی بعد از چسباندن دست بیعت کنار عکس تابوت آقای شهید، کافی بود که دلم رضا شود که در مسیر بودهام.
ولی میدانید؟ وقتی خبر رسید کاروان آزادی است و آدمهای توی دماوند و امامحسین و انقلاب و پیشتر و پستر رَکَب خوردهاند، حال همه ما مثل صبح روز سیزدهم دفاع مقدس دوم بود، مثل صبح سی و نهم جنگ رمضان، وقتی خودمان را برای شبی پرحماسه و طوفانی آماده کرده بودیم و صبح که برخاستیم، کاروان شهدا رفته بودند و ما مانده بودیم به تماشا...
آقایان نکنید!
اینقدر خودتان را بیاعتبار نکنید...

بحث و گفتگو